از میدانِ ونک صد متری تو ولیعصر می آیی بالا،
روبه رویِ موسسه یِ مالیِ شهر، مرکزِ خریدِ بزرگی هست به نامِ نگار،
از آن هم ده متری بالاتر می آیی، برمی گردی و پشتِ سرت را نگاه می کنی.
یک درِ کوچک است. نوشته کافه ونک.
می آیی تو. من آنجا منتظرت هستم.
هر هفته فعلا چهارشنبه ها حدودِ ساعتِ شش و نیم.
دوتامان خوب می دانیم دهه ی محرمی، آن هم بعد از غروب، وقت کافه رفتن نیست. قرار می گذاریم جلوی در کافه تا از آن جا راه بیافتیم و به هیئتی برسیم.
ترافیک است و من دیر می رسم. نزدیک یک ربع به هفت. تو ایستاده ای جلوی در و من می رسم با شرمندگی و ناراحتی.
راه می افتیم. قدم زنان توی ولیعصر به پایان. از اول محرم، حتی قبل تر یاد عاشورای پارسال افتاده ام. اصلا مگر از یادم می رود که حالا یادم افتاده باشد؟ می گویم: "یادته شام غریبان پارسالو؟" می خندی و می گویی: "لوس!" و من تشکر می کنم از لطفت. امسال که تو نمی آیی برویم یزد و من دارم تنها می روم. نخند. خوب البته خنده هم دارد. دارم خود تو را این جا می گذارم و می روم به یزد به یاد پارسال تو. هی نخند! بگذار درست بگویم تا بقیه هم بفهمند.
صبح عاشورا با مادر و پدربزرگ رفتیم چهارمنار، سر قبر مادربزرگ. آن جا بودیم که داشتند نخل حسینیه را آینه می بستند. سوار ماشین شدیم که برویم خانه. توی کوچه تو را دیدیم و پدرت را. شما تازه داشتید می آمدید حسینیه و ما داشتیم می رفتیم.
رفتیم خانه و یک ساعتی بعد قرار بود برویم خانه ی خاله رقیه خانم، به رسم قدیم خانواده، که پیامک زدی "شما هیئت کجایین؟"، گفتم "الان خونه ایم و ظهر می ریم خونه ی خاله" و تو گفتی "ما الان میدون شاهیم" و من گفتم "عصر که میاین نخل برداری؟" هنوز پیامک های آن وقت را دارم.
می رسیم به تکیه ای. می گویی: "بریم همین جا؟" نگاهی می اندازم به تکیه، هنوز شروع نشده. می گویم: "نه، این حال نمیده، بریم." راه می افتیم.
نزدیک ظهر با خاله و مادرم و بچه ها راه افتادیم به سمت خانه ی خاله رقیه خانم. خاله ی قدیمی و خانه ی قدیمیش پشت میدان شاه، میدان بعثت، سید مصطفی خمینی، پشت امامزاده جعفر. قبل از رسیدن، مادرم گفت: "بچه ها رو میذاریم، ما میریم امامزاده نماز می خونیم میایم." من هم باز یاد خدای پشت چشم ها افتاده بودم، گفتم: "منم باهاتون میام." بچه ها را گذاشتیم و رفتیم. یادم هست پسرخاله ی کوچکم هم با من آمد. رفتیم توی امازاده. دوباره از آن نمازهایم را خواندم. در نمازم خم ابروی تو بر یاد آمد. پسرخاله ام نشسته بود و با تعجب مرا نگاه می کرد.
نماز که تمام شد رفتیم به خانه ی خاله. در که همیشه باز است، رفتیم تو، انگار کسی داشت می رفت که صدای خداحافظی بلند بود. شما بودید که باز داشتید می رفتید. من مات و مبهوت مانده بودم از این آمدن ها و رفتن ها. یادت هست: "می آیی/ می روم/ می آیم/ می روی/ همیشه فقط در لحظه های خداحافظی همدیگر را می بینیم// این تعقیب و گریز پیاپی/ کی/ به اتمام می رسد؟"؟ آخر آن وقت ها که نگفته بودمت راز چشم هایت را. با این حرف ها که می زدم، نفهمیده بودی یا نمی خواستی بفهمی یا فهمیده بودی و ...؟ خب، حالا دیگر بگو. می خندی. می خندی و نمی گویی.
ناگهان می گویی: "علی! حواست هست نیم ساعتی میشه داریم میریم و جز اون هیئت که حاج آقا باهاش حال نکردن، هیئت دیگه ای ندیدیم و باز داریم می ریم؟" می گویم: "خب، چی کار کنیم؟" یاد هیئت دانشگاه هنر که تعریفش را شنیده ایم می افتیم و تصمیم می گیریم برویم آن جا. می رویم تا به ایستگاه اتوبوس برسیم.
شما رفتید و باز ما ماندیم. نهار را که خوردیم، به فکر کوچه پس کوچه های یزد افتادم. دست پسرخاله را گرفتم و راه افتادم توی کوچه ها. توی کوچه هایی که بوی خاک می دهد و لطافت و صمیمیت. کوچه های آشتی کنان. می رفتیم و به کجا و کدام سو، نمی فهمیدم. می رفتیم و مثل همیشه ام بلند با خودم حرف می زدم و پسرخاله تعجب کرده بود و گاه می خندید و گاه مبهوت، ساکت می شد از آن همه حرف و هذیان که پشت سر هم از دهان من بیرون می آمد.
نزدیک ساعت سه بود که برگشتیم به خانه ی خاله بزرگ و با هم رفتیم به سوی حسینیه ی چهارمنار و نخل برداریش. ندیده بودم تا آن زمان. صدای طبل بود و سنج. پرچم های سرخ و سفید و سبز و مشکی بزرگ می چرخیدند وسط حیاط. صدای طبل بود و سنج که می آمد. بعد ولوله ای شد و همه زیر نخل وسط حسینیه جمع شدند. "یا حسین!" نخل بلند شد میان هیاهو و ترس و اضطراب و فریاد "یا حسین!". نخل بلند شد، دور حسینیه چرخید و باز بر زمین نشست. دوباره سینه زنی شروع شد و دوباره نخل بلند شد. چرخید. نشست. سینه زنی. بلند شد. چرخید. نشست. صلوات. تو آن جا نبودی و من با وجه شباهتی که نمی دانم، از نخل یاد تو می افتادم.
اتوبوس می آید. سوار می شویم. جای خالی زیاد است، اما می ایستیم من آخر مردانه و تو جلوی زنانه، کنار میله ی وسط. می گویی: "حالا ما یه بار خواستیم بیایم طرفای شما، با اتوبوس باید ما رو می بردی؟" با تعجب می پرسم: "بله؟" تو مطمئن و با لبخندی روی لبت می گویی: "بله." بلند می خندیم. یک هو خنده از روی لبت محو می شود، مات می مانم، می گویی: "محرمه ها!" و من با عرض معذرت وسط اتوبوس زل می زنم به چشم هایت.
بالاخره شب شد. شام غریبان. همه جمع بودند، همه ی شهر، پای نخل بزرگ میدان بعثت و حجره های رو به رویش. میدان سراپا شام غریبان شمع است و نور و بقیه ی سال، سیاهی دود شمع های شام غریبان. ما نشسته بودیم روی صندلی کنار یکی از حجره ها و همه داشتند شمع روشن می کردند. اول کار مادرم به من شمعی داد و من آن را نگه داشتم که جای خاصی پیدا کنم و روشن کنم شمع را روی آن. نشسته بودیم که شما هم ناگهان آمدید. این بار انگار قرار نبود شما بیایید و ما برویم. آمدی و شمعت را کنار شمع دختردایی و خواهرم روشن کردی و کنارشان نشستی. خواستم خودشیرینی کنم، زده بود به سرم، پیش خودم گفتم کجا بهتر از زیر پای تو. نشستم. شمعم را از جیبم در آوردم. روشنش کردم و ایستاندمش زیر پای تو کنار آن چند شمع دیگر. دیدم یکی از شمع ها دارد می افتد، محکم نیست. کندمش و ایستاندم کنار شمع خودم. اما باز افتاد. و این بار روی شمع من؛ تکیه خورد به شمع من. و شمع من شروع کرد به از وسط آب شدن، از کمر شکستن. دیدم که تو و دختردایی دارید مرا نگاه می کنید که دختردایی گفت: "چرا شمع اونو این جوری کردی؟" و من تازه فهمیدم که شمع افتاده، شمعی که به شمع من تکیه خورده بود، شمع تو بود. آن روزها هنوز با این که پنج شش سالی بود که رازی پشت چشم هایت دیده بودم، اما هنوز هیچ نگفته بودمت.
شما رفتید و من مات و مبهوت پای شمع ها ایستاده بودم که ناآگاهانه شمع تو را از جا کندم و ایستاندم و افتاد و تکیه خورد به کمر شمع من. شمع من هم از سر آب می شد و هم از کمر. من ایستاده بودم که دیدم شمع من زودتر از شمع تو آب شد. من ایستاده بودم و به دنبال رازی پشت شمع ها می گشتم و تو رفته بودی.
فردا صبح پیامک زدم و قصه ی شمع ها را گفتم و رویم باز شده بود، اما تو خودت را به نفهمیدن می زدی و شاید قصه ی شمع ها را باور نمی کردی. اما من ایمان آورده بودم به راز شمع های شام غریبان. اما تو هنوز هم جز یک لبخند ساده هیچ از شمع ها نمی گویی.
رسیده ایم به میدان ولیعصر. پیاده می شویم. راه می افتیم به سمت پایین. این آخری ها را که دارم می گویم، صدای سنج و طبل هیئت دانشگاه هنر می آید. مردم جمع شده اند دور علمدارها و نوازنده های هیئت، جلوی در دانشگاه. ما هم به جمعشان می رویم. صدای سنج می آید و طبل و شیپور است یا نقاره - نمی دانم-. پرچم را بلند می چرخانند. "یا حسین!" راه می افتند به سمت داخل دانشگاه. می رویم. اصلی های هیئت لباس هایی دارند با "البلاء للولاء" زیبا رویش و "فیا سیوف خذینی" پشتش. وسط راهرو خانم ها از آقایان باید جدا بشوند. تو به چپ می پیچی و من مستقیم می روم توی تکیه. علمدارها و طبل و سنج زن ها هم می آیند تو. وسط تکیه شروع می کنند به دم گرفتن دوباره. پرچم می چرخد. صدای طبل می آید و سنج. "یا حسین!" من توی مردانه و تو در زنانه، جدا از هم و بی چشم های هم، صدای طبل و سنج را می شنویم و رقص پرچم را می بینیم تا به راز پشت چشم ها و راز شمع ها و راز صدای طبل و سنج برسیم.
کافه امروز شلوغ است. انگار به هیچ نظمی نمی شود این مردم را فهمید. ما که هرهفته چهارشنبه ها همین ساعت ها می آییم، آن وقت یک روز پشه هم پر نمی زند توی کافه و یک روز جای نشستن نیست.
هردوتامان -نمی دانیم چرا- گرسنه ایم. پسر که دوباره خودش قهوه ها را می آورد، می گویم "یه دونه کیک شکلاتی هم بیار، لطفا" می رود و چند دقیقه ای بعد، یک کیک پنج سانتی متر در پنج سانتی متر می آورد. گفته بودم یک کیک، به حساب کیک های بزرگ گودو که با آبجی خانم می خوردیم و آخرش هم زیاد می آمد. به پسر می گویم "ببخشید. یه دونه دیگه هم بیار." می رود. می خندی، می گویم "با این کافه مون!" فضا و دکورش که چیز جالبی نیست، آهنگ هایش هم که همیشه تکراری است، کیک هایش که کوچک است و چندان هم خوشمزه نیست. آدم هایش هم که همه عین هم و تکراری اند، تازه از همه مهم تر گران هم هست! اما مهم این است که ما با هم این جاییم. این را می گویم و دوتایی با هم می خندیم. یادم می افتد که انگار کافه نوشت ها دارد زرد می شود.
دو میز آن طرف تر یک پسر و دختر هم سن و سال ما ده دقیقه ای است، آمده اند نشسته اند. پسر توی همه ی این ده دقیقه داشته با رفیقش به نام علیرضا حرف می زده و برای شب قرار می گذاشته و بعد بهش می گوید بیاید ونک و بعد دوباره بهش زنگ بزند و دختر هم توی این چند دقیقه، داشته از آینه ی کیفیش موهایش را مرتب می کرده. می شنوم که پسر می گوید: "موهاتو از صورتت جمع کن." و دختر دست می کند توی موهایش و آن ها را می برد زیر شالش. می خندم و می گویم: "کافه نوشتای من زردتره یا کارای اینا؟" تو با پررویی می گویی: "دوتاتون. کافه نوشتای تو هم بیشتر." می خندم و می گویم: "عجب!"
نگاهت می کنم. نگاهم می کنی. باز به هم زل زده ایم، هرچند تکراری باشد، هر چند زرد، هرچند به به پوریا بفهمانم موتیف است، هرچند بانوی آسمانی دوست داشته باشد، هر چند... اما مجبورم که به چشم هایت زل بزنم. باید، نمی وانم نگاه نکنم، چاره ای ندارم، خانه ای ندارم توی این دنیا جز این جا. هر چند که زرد باشد.
یاد حرف حاج آقا می افتم. می دانم چشم های تو امانت است، عاریه است. درست که اگر درست برویم، الی الابد با هم ایم، اما بالاخره تو بعدها چند روزی توی این دنیا بی چشم های من می گذرانی یا خدای نکرده، خدای نکرده، من بی چشم های تو. آخرش باید این چشم ها را رها کنیم و غرق در راز پشت چشم ها شویم.
می گویی: "بیا از چشمای هم بگذریم. بی خیالشون بشیم. بیا فقط با راز پشت چشما بمونیم. بی حجاب چشما." فقط می گویم: "پاشو بریم!"
ساشا را دیده بودم که پنج شنبه ها عصر می آمد با آن هیکلِ گنده و کله یِ کچل از جلساتِ سخنرانی فیلمبرداری می کرد و همیشه همراهش یا یک دخترِ جوانِ چادری بود که به جایِ مقنعه و روسری، چفیه به سر کرده بود یا یک پسرِ پانزده شانزده ساله. پنج شنبه یِ هفته یِ گذشته با رفقایِ جهانِ اسلامی سفری جور شد به قم. سفری که برای من بیشتر از ده ساعت طول نکشید اما خیلی برکت داشت. تویِ مینی بوس یا به قولِ رفقا "اثمن عشر" نشسته بودیم و گپ می زدیم تا راهِ دوساعته، کم تر شود که آقایِ آهنچی، مسئولِ سفر، گفت: "دوستان، چند دقیقه ای به صحبت هایِ آقایِ ساشا گوش کنید." چند دقیقه ای که یک ساعتی طول کشید و برای من اندازه یِ روزها فایده داشت. ساشا شروع کرد به صحبت و شروع کرد به گفتن و تعریف کردن و تحلیل و تحریق و ... ساشا می گفت و ما چهار پنج تا زل زده بودیم بهش و یکیمان به جاده نگاه می کرد و حواسش نبود و یکیمان وسط هاش خوابش برد. ساشا می گفت با شور و هیجان و گاه با داد و گاه نجواکنان و من سعی می کردم اشک هایم را از نگاهِ هم سفران مخفی کنم، اما ساشا می دید.
نمی گویم ساشا چه گفت و که بود و که هست. خودش می گوید این ها مهم نیست. مهم این است که چه کار می کند. خودش می گوید سعی برای جهاد در راهِ خدا، جهادِ اصغر و اکبر. نمی گویم ساشا که بود و که هست. فقط می گویم که مطمئنم اگر این مرد از اولیاء خدا نباشد، حتما از مومنین و بندگانِ خاصِ خدا هست.
دعا کنید باز هم ببینمش و پایِ صحبتش بنشینم. می خواهم حرف هایش را بنویسم. اگر هم ندیدمش، کم کم حرف هایی را که تویِ همان یک ساعت زد، بنویسم.
***
"من با موتور هی این جاده ی تهران-قم رو می رفتم، این دو تا تابلوی دست ها بود برای نوکیا، اینا را می دیدم، قاطی می کردم. مشت باید مرگ بر صهیونیزم باشه، زنده باد صهیونیزم است. این دستا این بود. حالا شکوندندش یا کارِ دیگه کردند، نمی دانم، حالا دیگر نیست."
از میدانِ ونک صد متری تو ولیعصر می آیی بالا،
روبه رویِ موسسه یِ مالیِ شهر، مرکزِ خریدِ بزرگی هست به نامِ نگار،
از آن هم ده متری بالاتر می آیی، برمی گردی و پشتِ سرت را نگاه می کنی.
یک درِ کوچک است. نوشته کافه ونک.
می آیی تو. من آنجا منتظرت هستم.هر هفته فعلا چهارشنبه ها حدودِ ساعتِ شش و نیم.
هوا سرد است و باران می آید. دوتامان همزمان دیر می رسیم. ساعت نزدیکِ هفت است. می آییم تو. کافه خلوت است و وقتی ما وارد می شویم، فقط دوتا زن هستند که دارند می روند. کسی پشتِ بار نیست تا همین جا قبل از نشستن، سفارشِ همیشگیِ دوتا قهوه یمان را بدهم. دوتایی کنارِ بخاری می ایستیم تا کمی گرم شویم. در کافه هیچ کس نیست. حالا شاید بشود انگشت هایِ تو را در دست بگیرم و ببوسم.
می نشینیم. پسر می آید و خودش می گوید: "همون دوتا فرانسه؟" می خندم و می گویم: "آره." پسر می رود. می گویم: "ایول. دیگه خودش می دونه!" می گویی: "مصرف گرایی و بورژوازی و اینا چیز بدی بود دیگه؟" می خندم.
هوا سرد است. خیلی سرد. آن قدر سرد که خیابان هایِ شهر بند می آید و ما را مجبور می کند که دیر برسیم به هم. آن قدر سرد که امروز انگار مجبوریم فقط به هم زل بزنیم، چون توی این هوایِ سرد، هیچ پناهی جز چشم هایِ هم و خدایِ پشتشان نداریم.
تو از خستگیِ مردم می گویی و من از تنهاییِ مردِ پیر. من از تنهاییِ مردِ پیر می گویم و تو از یاریِ خدا. من از زلالیِ چشم هایت می گویم و تو از زیباییِ پشتِ چشم هام. من از این می گویم که اما هنوز هم خوشحالم از این که به احمدی نژاد رای دادیم و هنوز فحش می خوریم و توی می گویی که سیاست بس است، این ها را نمی توانی تو کافه نوشتت بنویسی، تازگی ها کسی نمی خواندشان و این ها را هم که دیگر بنویسی، باید درش را ببندی و من می گویم بگذار بنویسم و همه بفهمند این دوتا عاشق کی اند و من با یقه آخوندیم و تو با چادرت با عقایدِ -به قولِ آشنایِ لیبرال- بنیادگرایانه یمان هم می توانیم عاشق بشویم و اتفاقا او نمی تواند و مثلا قرار است یوم تبلی السرائر باشد و تو می گویی می گویم بس است سیاست و این ها را که می گویی بنویسی، می گویند شعار می دهی؛ حالا خود دانی. و من می گویم "خود ندانم، هر چه دانم تویی، هرچه دانم آن رازِ مبینِ پشتِ چشم هایت است." و تو می خندی و می گویی "خودتو لوس نکن."
دیر رسیدیم و تو باید زودتر بروی خانه. کافه خلوت است و هوا سرد است و دست هایِ تو گرم و چشم هایت گرم تر و پشتشان زیباتر. می رویم.
1. دست ها بالا رفت. میانِ تعجبِ همه، شروع کرده بود به سخنرانی. که حالا ناگهان، دستِ علی را گرفت و برد بالا. رسول الله همه را از وسطِ راه برگردانده بود و بعد جهازها را جمع کرده بود و با علی رفته بود بالا و شروع کرده بود به خطابه و حالا دستِ علی را گرفته بود و بالا برده بود. گفت: هر که من مولایِ اویم، پس اینک این علی مولای او است.
2. دست هایش را کرد تویِ آب. هوا خیلی گرم بود. از کاسه یِ دستش آب به صورتش زد. تشنه بود خیلی. خواست آب بخورد. دوبار هدستانش را پر کرد و آورد سمتِ دهانش. یادِ رقیه افتاد. "عمو! آب می خوام. بابام هم تشنه اس!" دستش را باز کرد. صدایِ ریختنِ آب ها، شیونِ زن ها را به یادش آورد. دیر شده بود. مشک را کرد تویِ آب. پر شد. داشت سوارِ اسبش می شد که سربازها رسیدند. شروع کردند به چرخیدن دورش. فحش می دادند و نعره می کشیدند و شمشیرِ تیز نشان می دادند. حمله کردند. ده بیست تاشان را زمین زد. بالاخره بعد از زخم هایِ سطحی، تیغی به مچش خورد و یک دستش بر زمین افتاد. خون جاری شد. اهمیت نداد. فریاد زد: "حسین!" چندتایِ دیگر را هم به زمین زد. اما تیغِ دیگری به مچِ دستِ دیگرش خورد. خون از همه یِ بدنش جاری بود. این دستش هم که افتاد، دیگر توانی نداشت. حسین سوار بر ذوالجناح به سرعت به سمتشان می تاخت. سربازها که دیدند دیگر جانی در قالبِ عباس نمانده، سوار بر اسب ها به سمتِ لشگرشان تاختند. کمرِ حسین بر سرِ تنِ بی دستِ عباس، خم شد.
3. با این که دیگر چند ماهی می شود محرمیم، اما هیچ وقت نشده تویِ این جاها، جاهایی که این همه مردم ما را می بینند، دست به هم بزنیم. حالا هم به هم زل می زنیم. انگار خوب معنایِ نگاهِ همدیگر را می فهمیم. انگار با هم می گوییم که انگشت هایمان زیبا است اما با هم بودنِ ما با دست هایمان و انگشت هایمان و آغوشمان و این چیزها نیست. و همین جور زل زده ایم به همدیگر، انگار خوب می دانیم که با چشم هایِ هم به هم وصلیم. که انگار، خدا از چشمانِ تو به من نگاه می کند و از چشمانِ من به تو.
5. نشسته بودند دورِ میز. گفت: "نقشه ی ما اینه. شک نداریم جواب میده. حالا هر کی مرده، بیاد وسط. هر کی هم نیست، باس لال مونی بگیره. مگرنه خودش می دونه با کی طرفه." یکی دیگرشان گفت: "حالا چند به ما می ماسه؟" حرفش تمام نشده، یکی دیگر از میان آن ها با اضطرابی در صدایش گفت: "من نیستم. من نمی تونم آدم بکشم." اولی گفت: "پس خفه شو و گورتو گم کن." دستش را باز گذاشت وسطِ میز و گفت: "هر کی هست، بسم الله!"
6. "زندگیِ من مثِ سنگ سفیده/ پس بیا زود پیشِ من سپیده/ جان! دوسِت دارم خیلی زیاد/ رو چشماتم خیلی میام// من میخوام بگم چرا ما می مونیم تو ال.ای. تو ال.ای..."
چراغ هایِ رنگی روشن و خاموش می شد. چیزی معلوم نبود. دختر و پسر داشتند بالا پایین می پریدند و می رقصیدند. دستِ پسر تویِ دستِ دختر بود و صورتش رو به سینه یِ او.
پ.ن: ببخشید. خیلی. شرمنده ی خدا و بندگونش با این پست. می خواستم بدتر از اینا رو بگم، دیگه نگفتم.
ونک مرا کرده شاعرِ بورژوازی. بانکِ پاسارگاد پایتختِ کوروش می شود و نان بده به زنِ برادرِ زنِ سابقم. هیچ وقت دوست نداشتم خانه ی کسی خراب شود، اما بگذار خانه یِ دزدان خراب شود رویِ سرِ کوروشِ بزرگ اگر خوب باشد بده به خسرو پرویز تا همه ی پول هایم را بگیرد و بدهدم سود و بکندم دود. پسر موهایش بلند بود و سیگار دستش و دود می شد بیمه ی نوین خواست مرا نو کند و به پدرم سال ها پیش پراید داد و بعد پدرم گوسفند سر برید و خون به پایِ پراید زد و بعد ورشکست شد. تلفن هایِ عمومی سبز شده اند و شهرِ قهوه ای را هم سبز کن تا همه جا سبز شود آباد شود شهر بخورمت لبو! زن هدیه را گرفته دستش و می دهد به دختر و دخترش می دهد به پسرش و پسر می دهد به دوست دخترش. پسر می دهد قلبِ مادرش را به دوست دخترش. لبو! سرد می شود و دختر با موهایِ لختِ مش کرده تکراری شده زرد می شود. دختر شبیهِ اسکیموهایِ سرخ شده. نوکیا نوک می زند به دست هایِ ما و از دست هایِ ما خون می ریزد توی مدیترانه سرخ می شود. درویش دستش را گذاشته پشتش. سرخ می شود نوکِ دماغش. لبو سرخ می شود. بخورمت شهر! دوست دختر سرخ شده مدیترانه بویِ خون می دهد شهر شر شده تویِ دو چشمِ هیزِ "ھ " پنهان شده تویِ پالتویِ اسکیمویِ لبو. از قضایِ هذیان می بینم زنِ روستایی که چادر به سر دارد و موهایش کمی زده بیرون و این دفعه بچه دستِ شوهرش است. دختر دارد با دوست پسرش حرف می زند. حواسش نیست. پایش می رود زیرِ پراید خونی می شود پایِ دختر پایِ پراید. دارم بالا می آورم قهوه فرانسه را آستریکس و اوبلیکس و پیرمردِ ریش طولانی آدم کرده اند. نشسته تویِ کافه زیرِ عکسِ بکت پیرمردِ ریش طولانی و سبیل دراز درویش شده با چشم هایِ وق زده دارد مرا نگاه می کند که پنج و نیم منتظرت نشسته ام نمی آیی. شش. هفت. هشت. نُه. نَه. ده. پسر دستِ دختر را گرفته تویِ پیاده رو می کشدش طرقش همدیگر را می بوسند وسطِ پیاده رو همه شاخ دئر آورده ایم و دراز شده ایم. نیچه چه می گفت؟ گرسنه ام و سردم است. لبو می خواهم.
از میدانِ ونک صد متری تو ولیعصر می آیی بالا، دیر می رسم. درِ کافه را که باز می کنم، می بینمت که پشت به در نشسته ای. کافه شلوغ است و روی میزِ خودمان دختر و پسری دارند حرف می زنند. تو روی میزِ قبلی نشسته ای. می آیم جلو. سلام می کنم. نمی خندی. جوابِ سلامم را آرام میدهی. می گویم: "خوبی؟" می گویی: "از احوال پرسی هایِ شما؟" نگران می شوم. می ترسم. می نشینم. داری با انگشت هایت بازی می کنی. پسرک منو به دست می آید مثلِ همیشه. منو را نداده، می گویم: "همان دوتا کافه فرانسه." اما تو این بار نمی خندی به این اشتباهِ لپیِ همیشه ام. نمی دانم چه بگویم. می گویم: "چرا این میز کثیفه؟" واکنشی نشان نمی دهی. می گویم: "چته؟" سرت را بالا می آوری و نگاهم می کنی. زل می زنی بهم. می گویم: "خب، یه کم دیر اومدم. چیزی نشده که." باز نگاهم می کنی فقط. "قربون چشات برم. تو که اوضاعِ منو خوب می دونی. می دونی چه قدر سرم شلوغه. چه قدر کار دارم. تو تمومِ هفته شاید همین یه ساعت آرومم. آخه تو که می دونی" به حرف می آیی. "مشکلِ من هم همین سرِ شلوغته. داره یادت میره همه چیز." می پرم وسط حرفت: "به خدا مسئولیته. به خداییِ خدا اگه فکر می کردم یکیش الکیه و بیهوده و فایده ای نداره، نمی کردم. مگه خودت تشویقم نمی کردی؟"
روبه رویِ موسسه یِ مالیِ شهر، مرکزِ خریدِ بزرگی هست به نامِ نگار،
از آن هم ده متری بالاتر می آیی، برمی گردی و پشتِ سرت را نگاه می کنی.
یک درِ کوچک است. نوشته کافه ونک.
می آیی تو. من آنجا منتظرت هستم.هر هفته فعلا چهارشنبه ها حدودِ ساعتِ شش و نیم.
"چرا. اما قرار نبود انقدر شلوغ شه که حتی نتونی به خودت فکر کنی. به این که داری چی کار می کنی؟"
ناراحت می شوم. عصبی می گویم: "تو از کجا می دونی؟"
نگاهم می کنی. می خندی و نگاهم می کنی فقط. پوزخند و نگاهت خوب می فهماندم که چه غلطی کرده ام. خوب می فهمم همه یِ حرف هایی را که زدی. آرام می گویم: "راست میگی. ببخشید. اما خودت می دونی که دیگه این جوریا هم نیست. خودم خوب می دونم که سرم شلوغه و باید خلوتش کنم. بهت گفتم که بهمن می خوام یکی از این کارایِ بزرگمو بذارم کنار. خودت می دونی که تا بهمن نمیشه. دستِ من که نیست همه اش. تو که خوب اینا رو می فهمی. بابا! من از بیست متریِ کافه هنر و پنجاه شصت متریِ سپید وسیاه، پا میشم یه ساعت راه میام تا این جا به خاطرِ تو. هر هقته. اون وقت.... آخه تو که می دونی من چهارشنبه ها تا پنج و نیم-شیش کلاس دارم و بعد از اون همه درسِ قرآنِ حاج آقا و توبه، کلاس که تموم میشه و همه میرن نمازِ اول وقتشونو بخونن، من پا میشم میام این جا. امروز هم که دیر شد به این خاطر بود که حاج آقا با استغفار کلاسو تا ربع ساعت بعد از اذون ادامه داد و من دیر رسیدم خدمتِ شما. اگه قرار نبود بیام این جا، الآن داشتم کوله پشتیمو پر می کردم که زودتر برسم به ترمینال."
می بینم که عصبانی می شوی. می گویی: "می خوای، اینم نیا. من هیچ وقت اصراری نکردم. حالا هم ناراحتی پاشو بریم."
شوکه می شوم. خودم هم تعجب می کنم از پررویی ام. نگاهت می کنم و لبخندی می زنم. می گویم: "لبخندِ استغفار" می خندی. می گویی: "کی برای کی از نمازِ اولِ وقت حرف می زنه؟ حاج آقا! اگه نمازِ صبحا من بهت زنگ نزنم، که خوابی. همین پریروز نبود من خواب موندم، شما هم انگار نه انگار که وقتِ نمازِ صبحه؟ شما نیستی که جلسه هاتو می اندازی وقتِ اذونِ مغرب به این بهونه وقتِ دیگه ای نیست؟" لبخندِ استغفارم را با نگاه به حوضِ توبه یِ چشمت ادامه می دهم. می گویم: "خب خداییش وقتِ دیگه ای نیست." می خندی. حکایتِ زل زدن ها تکرار می شود.
می گویی: "اما گورِ بابایِ من! جونِ من اونب که سنگشو به سینه می زنی، اونی که بهش قسم می خوری رو یادت نره." از شرم سرم را پایین می اندازم. باز یادِ حوضِ توبه ام می افتم. نگاهت می کنم. می گویی: "پاشو بریم. دیر میشه. مادرشوهرِ مهربونم فردا نهار منتظرته."
بعدالتحریر: خانوم خانوما! آخرشم به نهار مادرشوهرِ گرامیتون نرسیدم. رسیدم خونه، ساعت چهار و نیم بود!
حالم به هم می خورد وقتی که قدم می زنم توی این پایتخت، فروشگاه ملعون. این جا همه مرده اند،حتی خودم. یادِ شهرم می افتم و ستاره اش، که عمویِ انگلیسیم می گفت شبیه آمریکا ساخته اندش؛ که وقتی قدم می زدم توش، مجبور بودم عینکم را بردارم، مگرنه داد بود فریاد و قال و بیداد. و پس از آن هروقت با رفیقم از جلویش رد می شدیم و می خواستم بروم توش، تا ریاضت، رفیقم دستم را می کشید و می گفت: "نرو، آبروریزی می کنی."
روسپیانِ این جا هر چه قدر هم زور بزنند، به پایِ روسپیانِ شهرِ من نمی رسند. آخر این شهر خودش روسپی است و روسپیان خرق عادتی نمی کنند، اما شهرِ من، روسپی نیست و روسپیانش معجزه اند. معجزه نه، خود پیامبرانِ مدرن اند. این خدایِ جدید، پیامبرانش را بی دریغ، به همه یِ مردمِ جهان ارزانی می دارد. پیرزن هایِ این جا کاپشنِ قرمز می پوشند و موهایشان را های لایت می کنند. من لبم به هیستریایِ عصبی سال ها است تا شانه ام کش آمده. من فرومی ریزم وقتی زنِ روستایی را می بینم که موهایش کمی از زیرِ چادرش بیرن آمده و باصورتِ سبزه و لک و پیس، بچه را به آغوش گرفته و با شوهرش راه می رود و دارد گریه می کند. آخر این جا چه کار می کند؟ این جا، کمترینِ مردمان، منِ کافه رو ام. دارم فرمی ریزم و می ترسم از میرداماد نرسم به ونک و میان راه گَرد شوم، بریزم رویِ زمین. تو را به خدا، اگر ریختم، سپورِ پیری بیاید مرا جارو کند تا راه آهن. می خواهم به بنستانِ پدربزرگم بروم. بوق... چراغ... چراغ سبز می شود و برای من قرمز و بایست. ماشین به من که زد، تو را به مرا تا راه آهن ببرید، می خواهم بروم به بنستانِ پدربزرگم، آن جا که الاغ ها بدونِ چراغِ راهنمایی، حقِ تقدمِ هم را رعایت می کنند. می خواهم بروم به مسجدِ کوچه یِ آبِ تفت، تا پشتِ سرِ ملاباقرِ یزدیِ جدم نماز بخوانم، هر چند اسلامش آمریکایی باشد، اما بهتر از خیابان هایِ امریکایِ اسلامیِ من است. بهتر از من است.
یخ زدم به انتظارِ اتوبوسِ ونک، ولیعصر، راه آهن. شاید یخ زدن بد نباشد. یخ بزنم و بعد که بهار شد، از جوب هایِ پهنِ ونک بریزم تویِ خلیج و اگر نشد بخار بشوم و بعد آب و خلیج تا پسرکِ سیاه چرده از من ماهی بگیرد با دست هایش و من کشتیِ پرتغالی را غرق کنم، تا بعد مردمانِ ونک دلشان برایم تنگ بشود و بیایند در من شنا کنند و کنند و به منطقه یِ آزادی برسند و خرید کنند برایِ پاپاهاشان. اما من قول می دهم که غرقشان کنم، اما دلم نمی آید. اتوبوسِ راه آهن نمی آید. اما ولیعصر می آید. سوار می شوم و ولیعصر پیاده می شوم تا قدم بزنم و به مسجدِ میدانِ فلسطین برسم.
***
نمی شود. نمی شود نماز خواند. چراغ هایِ مناره یِ بلندِ مسجدِ امام صادقِ میدانِ فلسطین روشن است اما درش بسته. نمی شود نماز خواند تویِ این مسجد، تویِ این شهر، تویِ این آمریکای اسلامی. پیامبر! بیا با هم چهاردیواریی بکشیم. سقف هم نمی خواهد. بگذار باران بیاید و باد ببرد. تویِ چهاردیواریِ ساده می شود نماز خواند، اما... بزن به من، اتوبوس! تمام کن!
از میدانِ ونک صد متری تو ولیعصر می آیی بالا،
روبه رویِ موسسه یِ مالیِ شهر، مرکزِ خریدِ بزرگی هست به نامِ نگار،
از آن هم ده متری بالاتر می آیی، برمی گردی و پشتِ سرت را نگاه می کنی.
یک درِ کوچک است. نوشته کافه ونک.
می آیی تو. من آنجا منتظرت هستم.
هر هفته فعلا چهارشنبه ها حدودِ ساعتِ شش و نیم.
کافه شلوغ است و بیشتر شلوغیش به خاطرِ هشت نه نفری است که دو تا میز را به هم چسبانده اند و دورش نشسته اند. اول شش تا پسرِ جوانِ خوش تیپ هستند که بعد یکی دیگر هم بهشان اضافه می شود، و دو تا دختر هم مثلِ خودشان. راجع به شرکت و سود و سرمایه و این چیزها حرف می زنند.
کنارِ میزِ ما، یعنی رویِ میزِ اصلی و قدیمیِ ما، دو تا خانم نشسته اند که ما که می آییم، می روند. رویِ میزِ بعدی، میزِ مربعِ آخر هم پسر و دختری نشسته اند. پسر دارد از قدیم می گوید. انگار از عشق هایِ قبلی.
"بهش گفتم اگه دوستم داری، بیا جایی که اولین بار همو دیدیم. نیومد."
روبه رویِ من، پشتِ سرِ تو هم دختر و پسرِ دیگری نشسته اند که پسر دارد از چیزهایِ روزمره می گوید: "بچه ها می گفتن فیلما اعتیاد می آره. من دیدم شبا قبل از خواب یکی دو ساعتی بیکارم، گفتم اینا رو ببینم."
کافه جایِ خوبی است. با تمامِ لیبرالیستی بودنش، با تمامِ آن که به قولِ خواهرم "باید یادآورِ فرانسه باشد." و من در جوابش می گویم "یعنی چه؟" و مردم الکی می آیند و پولِ زیادی خرج می کنند و ...، اما جایِ خوبی است. بیشتر دستِ خالی می آیند. می آیند و رک و پوست کنده حرف می زنند و حرفِ دلشان را می زنند. جایِ خوبی است اگر دروغ نگویند و کلک نخواهند بزنند. جایِ خوبی است که ما به هم زل بزنیم. پایِ تو را من به کافه رفتن باز کردم. ببخشید. "خدا ببخشه"
تویِ جمعِ هشت نه نفره، بیشتر دوتا از پسرها صحبت می کنند. هر کدام با چهار پنج و دختر انگار حواسش نیست. به سقف نگاه می کند و به دیوار و گاه به پسر. فکر می کنم وقتی به پسر نگاه می کند، فکر می کند که چه طور این قدر می تواند به پول و سود فکر کند و فراموش کند همه چیز را. فکر می کنم.
هر چه قدر منتظر مرد نوازنده می نشینیم، نمی آید.
دختر با آخرین مدلِ لباسِ پاییزی دستِ پسر را که آخرین مدلِ کت و شلوار را پوشیده، گرفته بود و می گفت: "بترکه چشم حسود!"

